راستش امروز سر کار خیلی بی حوصله و مثل مریضا بودم.یکی از دوستام گفت اگه کار نداری بیا اینو بخون:
مقدمه : جریانات رختخوابی اصولاً از جذاب ترین موضوعات در زندگیه بشریه! ![]()
به هر حال این جریانات در زندگی هر آدمی اتفاق میافته...البته الان در همه دنیا اینطوری شده که اصولاً آقایون باید دنبال این مسائل بدوند و خانمها هم ازش به عنوان اسلحه ای مرگبار علیه آقایون استفادهکنن !!! ![]()
این داستان پایین رو جایی خوندم و خیلی خندیدم گفتم ترجمه کنم شما هم بخونین ![]()
قصد فقط خنده است و توی این داستان قرار نیست چیزی ثابت بشه و تنها بخشیش که به آقایون حال میده اینه که مثل اون قسمتهای تام و جری می مونه که تام برنده میشد نه جری !!! ![]()
فقط به خانمها بر نخوره خواهشاً !!! ![]()
![]()
و اما داستان :
![]()
- چی؟ یعنی چی اونوقت ؟! ![]()
![]()
و اون ، جوابی رو که هر مردی رو به در و دیوار میکوبونه بهم داد :
-تو اصلاً به احساسات من به عنوان یک زن توجه نداری و فقط به فکر رابطهی فیزیکی ما هستی ! ![]()
و بعد در پاسخ به چشمهای من که از حدقه داشت در میاومد اضافه کرد:
- تو چرا نمیتونی من رو بخاطر خودم دوست داشته باشی نه برای چیزی که توی رختواب بین من و تو اتفاق میافته؟!! ![]()
![]()
![]()
![]()
بعدش برای اینکه ست تکمیل بشه توی قسمت کفشها برای هر دست لباس یک جفت هم کفش انتخاب کردیم و در نهایت هم توی قسمت جواهرات یک جفت گوشواره الماس ! ![]()
![]()
![]()
![]()
حتی فکر کنم سعی کرد من رو امتحان کنه ! چون ازم خواست براش یک مچ بند تنیس بخرم، با وجود اینکه حتی یک بار هم راکت تنیس رو دستش نگرفته بود !
نمیتونست باور کنه وقتی در جواب درخواستش گفتم: بردارش عزیزم ! ![]()
در اوج لذت از تمام این خریدها دست آخر برگشت و بهم گفت: عزیزم فکر کنم همینها خوبه ، بیا بریم حساب کنیم ... ![]()
در همین لحظه بود که گفتم : نه عزیزم من حالش رو ندارم !!! ![]()
با چشمای از حدقه بیرون زده و فک افتاده گفت : چی ؟!! ![]()
![]()
![]()
- عزیزم من میخوام که تو فقط کمی این چیزا رو بغل کنی! تو به وضعیت اقتصادی من به عنوان یک کارمند توجهی نداری و فقط همین که من چیزی بخرم برات مهمه !!! ![]()
![]()
موقعی که توی چشمهاش میخوندم که همین الانه که بیاد و منو بکشه اضافه کردم : چرا نمیتونی من رو بخاطر خودم دوست داشته باشی نه بخاطر چیزایی که برات میخرم ؟! ![]()
خوب مسلما امشب هم توی اتاق خواب هیچ اتفاقی نمیافته !!!
فقط من دلم خنک شده که فهمیده : هرچی که عوض داره ، گله نداره !!! ![]()
![]()
![]()
و بعد از خوندنش حالم خوب شد.
خانمي از منزل خارج شد و در جلوي در حياط با سه پيرمرد مواجه شد.
زن گفت: شماها رانميشناسم ولي بايد گرسنه باشيد، لطفا به داخل بياييد و چيزي بخوريد. پيرمردان پرسيدند: آيا شوهرت منزل است؟ زن گفت: خير، سركار است.
آنها گفتند: ما نميتوانيم داخل شويم.
بعدازظهر كه شوهر آن زن به خانه بازگشت همسرش تمام ماجرا را برايش تعريف كرد. مرد گفت: حالا برو به آنها بگو كه من در خانه هستم و آنها را دعوت كن.
سپس زن آنها را به داخل خانه راهنمايي كرد ولي آنها گفتند: ما نميتوانيم با هم داخل شويم. زن علت را پرسيد و يكي از آنها توضيح داد كه: اسم من ثروت است و به يكي ديگر از دوستانش اشاره كرد و گفت او موفقيت و ديگري عشق است.
حالا برو و مسئله را با همسرت در ميان بگذار و تصميم بگيريد طالب كداميك از ما هستيد! زن ماجرا را براي شوهرش تعريف كرد.
شوهر كه بسيار خوشحال شده بود با هيجان خاص گفت: بيا ثروت را دعوت كنيم و منزلمان را مملو از دارايينماييم. اما زن با او مخالفت كرد و گفت: عزيزم چرا موفقيت را نپذيريم! در اين ميان دخترشان كه تا اينلحظه شاهد گفتگوي آنها بود، گفت: بهتر نيست عشق را دعوت كنيم و منزلمان را سرشار از عشق كنيم؟ سپس شوهر به زن نگاه كرد و گفت: بيا به حرف دخترمان گوش دهيم، برو و عشق را به داخلدعوت كن.
سپس زن نزد پيرمردان رفت و پرسيد كداميك از شما عشق هستيد؟ لطفا داخل شويد ومهمان ما باشيد. در اين لحظه عشق برخاست و قدم زنان به طرف خانه راه افتاد.
سپس آن دو نفر هم بلند شده و وي را همراهي كردند. زن با تعجب به موفقيت و ثروت گفت: من فقط عشق را دعوت كردم! در اين بين عشق گفت: اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت ميكرديد دو نفر از ما مجبور بودند تا بيرون منتظر بمانند اما زماني كه شما عشق را دعوت كرديد، هرجا كه من بروم آنها نيز همراه من ميآيند. هركجا عشق باشد در آنجا ثروت و موفقيت نيز حضور دارد.
عزیزم کار مفیدت عالی بود و باور نکردنی.خیلی دوست دارم از جزئیاتش بیشتر بدونم لطفا بهم بگو.
یکروز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود:
«ديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مىشود دعوت مىکنيم.»
در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت مىشدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مىشدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آنها در اداره مىشده که بوده است.
اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعيت زياد مىشد هيجان هم بالا مىرفت. همه پيش خود فکر مىکردند: «اين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»
کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مىرفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مىکردند ناگهان خشکشان مىزد و زبانشان بند مىآمد.
آينهاى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مىکرد، تصوير خود را مىديد. نوشتهاى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود:
«تنها يک نفر وجود دارد که مىتواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جزء خود شما. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد زندگىتان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد بر روى شادىها، تصورات و موفقيتهايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد به خودتان کمک کنيد.
زندگى شما وقتى که رئيستان، دوستانتان، والدينتان، شريک زندگىتان يا محل کارتان تغيير مىکند، دستخوش تغيير نمىشود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مىکند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسى هستيد که مسئول زندگى خودتان مىباشيد. مهمترين رابطهاى که در زندگى مىتوانيد داشته باشيد، رابطه با خودتان است.
تو مرا مي فهمي
من تو را مي خواهم
و همين ساده ترين قصه يک انسان است
تو مرا مي خواني
و من تو را ناب ترين شعر زمان مي دانم
و تو هم مي داني
تا ابد در دل من مي ماني
برگرفته از کتاب : با نام عشق می آیی نوشته : ساغر مسعودی
حالا شما هم اگه دوست دارین به این سوال جواب بدین که سال گذشته چه کار مفیدی انجام دادین؟
ولی خودمونیما، بعد از ۱۷-۱۸روز تعطیلی کار کردن یک کم زور داره.البته با پشتکاری که ما مطبوعاتیا داریم کار بعد از تعطیلات در برابر کار اسفندماه (با ویژه نامه های نوروزی) تفریحه.
به هر حال برای همه و خودم سلامتی و خوش بینی و پرپولی آرزو می کنم![]()
چند دقیقه ای صبرمی کنم ، صدای ریزش آب می آید، آرام از پله های پاگرد بالا می روم، به سالن کوچکی می رسم که به راست می پیچد، تو را می بینم که لباس هایت را در آورده ای و روی تخت ولو شده ای، ، انگار برای اولین بار است که تو را می بینم: بازوهایت، شکمت و ... ، کمی به داخل می آیم ، از سمت چپ صدای آب می شنوم نگاه میکنم در حمام باز است، و آن دختر پشت به من زیر دوش حمام خودش را می شوید زیباست و دورکمرش نقشی خالکوبی کرده شبیه ماری که انتهای تیزی دمش به بالای باسن دخترمی رسد ، آرام می چرخد، مار دور او می چرخد و زبانش را می بینم که از وسط بدنش تا زیر گردنش کشیده شده است، سرش را پایین می آورد و چشم هایش با چشم هایم برخورد می کند، لبخند محوی چهره اش را می پوشاند، دوست داشتنی است، احساس بهتری نسبت به او دارم تا به تو که روی تخت ولو شده ای، یک حس خاص، می خواهم پیشش بروم ببوسمش، نه نمی دانم. سریع از اتاق خارج می شوم به دیوار کنار در می چسبم صدای ضربان قلبم را می شنوم، چشم هایم کم می بینند، به سوزش لیمو ترش در چشم هایم فکر می کنم و وضوح صداهای اطرافم، صدای قلبم که بلند بلند می زند، چشم هایم را می بندم صدایت را از داخل اتاق می شنوم که می گویی: وای تو چقدر خوبی ...
این قسمتی از داستان لیموترش است نوشته فرنوش رضایی.(البته من کلیشو سانسور کردم)
واقعا خیلی اتفاقی انجام شده اینکه چند پست اخیرم راجع به مسایل جنسی است.نیت خاصی ندارم خیلی اتفاقی اینطوری شده...
چند روز پیش داشتم یک مطلب می خواندم کلی توجهم را جلب کرد و به فکرم واداشت.
شما هم بخوانید.
شهرزاد نیوز: عرفان را در يكي از پاركهاي شمال شهر تهران ميبينم. پسر 28 سالهاي كه كتابي از "كافكا" به دست گرفته و مشغول نت برداري از كتاب است. عرفان 5 سال است كه به زناني كه مشتري او هستند خدمات جنسي ارائه ميدهد. عاشق فلسفه، زن و شغل خود است. به زعم خودش تن فروش حرفه اي و متخصصي است و تفاوت زيادي با نامزد خود دارد كه همكار اوست. به نظر او مردي كه خدمات جنسي ارائه ميدهد خوشبختتر است و مثل زنان روسپي افسرده نمي شود.
گفت و گو با عرفان سلسله مراتب فرودستي و فرادستي زنان و مردان را به خوبي نشان ميدهد. عرفان شغل خود را تخصص بي نظيري مي داند و درآمدي بسيار بالاتراز همكاران زن خود دارد. خود را تحقير شده نمييابد و زندگي خود را مدرن و توام با خوشبختي ميداند.
وقتي مي خواهم از 5 سال پيش بگويد و اينكه چرا چنين فكري به سرش زد، خيلي ساده ميگويد: درست مثل همه زنان فاحشه. من از زمان نوجواني مثل اكثر پسرهاي جوان متوجه بودم كه براي زنان ميانسال جذابيت هايي دارم. آن زمان كه شروع به كار حرفهاي (به اين معني كه بخواهم پولي بابت خدماتم بگيرم)کردم، دانشجوي دانشگاه تهران بودم. چند بار از طرف همكلاسيهاي مسن تر و حتي يكي از اساتيد به من پيشنهاد شد كه فقط با آنها سكس داشته باشم. و بعد يكي از همان ها بود كه به من پول خوبي داد و گفت حاضر است اين رابطه را به همين شيوه ادامه دهد. شروع كار از همين روابط جسته گريخته بود.
شيوه جذب مشتري عرفان كم كم روشمند ميشود. او ميگويد: دو سال بعد از آن كه چند مشتري ثابت پيدا كرده بودم خانه اي در شمال شهر اجاره كردم و تردد در شمال شهر من را نسبت به بوق ماشين زنان حساس كرد. با زنها مي رفتم و تمام مدت از اينكه مثل بچه نوازشم مي كنند و تا 600 هزار تومان براي يك شب به من مي دهند احساس غرور مي كردم.
او احساس خود را نسبت به زنان اينطور توصيف مي كند: اوايل چندان از زنها خوشم نميآمد يعني فقط به سكس و جنبه هاي جنسي زنان فكر ميكردم. ولي بعد از اينكه اين كار را شروع كردم عاشق زنها شدم. موجوداتي بسيار ظريف هستند و پيچيدگي هايي دارند كه از كشف آنها در هر زني لذت ميبرم. زنان ميانسالي كه مشتري من هستند واقعا ترسناك هستند. وقتي با من حرف ميزنند از درك آنها و از پيچيدگي دنياي ذهني آنها وحشت مي كنم. ساده ترينشان از بزرگترين مردهايي كه ميشناسم پيچيده تر هستند. من با تك تك مشتريانم عاشقانه مي خوابم.
عرفان با وجود اينكه سالها كنار خيابان ايستاده و امروز هم همه مخارج سنگين خود را از همين طريق تامين مي كند اما هيچگاه احساس حقارت را در مقابل مشتريانش حس نكرده. وقتي در اين مورد خاص صحبت ميكند نشاني از افسردگي و تحقير شدگي يك زن روسپي در حرفهايش نيست. همانطور كه نشاني از آن نگاه اومانيستي و عاشقانه نسبت به زن. ميگويد: اين زنها هستند كه به من نياز دارند. زناني كه مي دانم حاضرند به خاطر خدمات من پول زيادي بدهند. بارها در رختخواب امتحانشان كردم. آنها تا 10 برابر توافق اوليه را با كمال ميل ميپذيرند.
در حاشيه همين حرفها همكاران زن خود را سرزنش ميكند و ميگويد: زنها بيخود موضوع را براي خودشان نكبتبار ميكنند. البته جامعه هم به اين موضوع دامن ميزند. اين يك شغل است مثل همه شغلها. وقتي اينطور به موضوع نگاه كنيم قضيه حل ميشود. من يك تخصص دارم. بدن و قيافه خوبي دارم، پس از آن استفاده مي كنم تا خوب زندگي كنم. هيچ چيز هم نميتواند اين كار را براي من قبيح و زشت جلوه دهد. زنان زيادي به خدمات من نياز دارند و من هم به پول زيادي نيازمندم. پس قضيه ايرادي ندارد. يك معامله عادلانه!
عرفان مي گويد زنان روسپي همه زندگي خود را وقف شغل خود و دردسرهايش مي كنند در حالي كه او به تفريح، موسيقي و مطالعه خود هم مي رسد. البته او به اين نكته توجه نمي كند كه درآمد او قابل مقايسه با زنان روسپي نيست. امنيت او تا اين حد در خطر نيست و حس خرسندي او را هيچ يك از زنان همكارش تجربه نميكنند.
در منطقهاي كه مشتريان عرفان زندگي مي كنند، قيمت يك روسپي زن بين 50-150 هزار تومان است در حالي كه او براي هر سرويسي كه ارائه ميكند بين 300 تا 600 هزار تومان پول ميگيرد. اين رقم باورنكردني را مي توان با ديدن لباس هاي ماركدار، ماشين گرانقيمت و منزل شخصياش حدس زد.
عرفان مي گويد تا وقتي كه توان اين كار را دارد بيهيچ شرمساري اين كار را ادامه خواهد داد و :" خدا را چه ديدي شايد با يكي از مشتريانم ازدواج كردم. آنها دوست داشتني و عاشق شدني هستند".
اين جمله خداحافظي عرفان است: حالا باور كردي من خوشبختترين تنفروش جهانم!
شادي حالتي ماورايي است و هميشگي. ولي خوشي لحظه ايست. خوشحالي ناشي از شرايط بيرون است وهمان شرايط بيروني آن را با خود ميبرد.به همين دليل براي خوشحالي به ديگران وابسته هستي.و هر وابستگي قيد و بند است که ناخوشايند است ولي شادي از درون بر مي خيزد و به بيرون وابسته نيست.جريان خود جوش نيروي خود انسان است که اگر اين نيرو راکد باشد شادي در ميان نيست واگر نيروي درونت رودخانه شود و جاري.آنوقت شادي پديد مي آيد.و ترانه اي در قلبت سروده ميشودو سر مستي و شعف ايجاد ميشود.
منبع:یه وبلاگ